تبليغاتX
میخواهم یک زن باقی بمانم

خداحافظ همين حالا همين حالا که من تنهام
خداحافظ به شرطي که نفهمي تر شده چشمام
خداحافظ کمي غمگين به ياد اون همه ترديد
به ياد آسموني که منو از چشم تو ميديد
اگه گفتم خداحافظ نه اين که رفتنت ساده ست
نه اين که مي شه باور کرد دوباره آخر جاده ست
خداحافظ واسه اين که نبندي دل به رويا ها
بدوني بي تو و با تو همينه رسم اين دنيا
خداحافظ خداحافظ
همين حالا
فکر کنم این آخرین مطلب توی این وبلاگم باشه. از همه دوستانی که به نوعی به من ارادت داشتند صمیمانه سپاسگزارم و برایشان آرزوی موفقیت دارم.

امیدوارم بتونم به زودی با یه وبلاگ دیگه و یه اسم دیگه خاطرات و نوشته هامو بنویسم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم تیر 1387ساعت 14:34  توسط مرجان | 

کاش وقتی زندگی فرصت دهد
 گاهی از پروانه ها یادی کنیم
کاش بخشی از زمان خویش را
وقف قسمت کردن شادی کنیم
کاش وقتی آسمان بارانی ست
از زلال چشم هایش تر شویم
وقت پاییز از هجوم دست باد
کاش مثل پونه ها پر پر شویم
کاش وقتی چشم هایی ابریند
 به خود اییم و سپس کاری کنیم
از نگاه زرد گلدانهایمان
کاش با رغبت پرستاری کنیم
کاش دلتنگ شقایق ها شویم
به نگاه سرخ شان عادت کنیم
کاش شب وقتی که تنها می شویم
با خدای یاس ها خلوت کنیم
 کاش گاهی در مسیر زندگی
باری از دوش نگاهی کم کنیم
فاصله های میان خویش را
با خطوط دوستی مبهم کنیم
کاش با چشمانمان عهدی کنیم
وقتی از اینجا به دریا می رویم
 جای بازی با صدای موج ها
درد های آبیش را بشنویم
کاش مثل آب مثل چشمه سار
گونه نیلوفری را تر کنیم
ما همه روزی از اینجا می رویم
کاش این پرواز را باور کنیم
کاش با حرفی که چندان سبز نیست
قلب های نقره ای را نشکنیم
کاش هر شب با دو جرعه نور ماه
چشم های خفته را رنگی زنیم
کاش بین سکنان شهر عشق
رد پای خویش را پیدا کنیم
 کاش با الهام از وجدان خویش
یک گره از کار دل ها وکنیم
کاش رسم دوستی را ساده تر
مهربان تر آسمانی تر کنیم
کاش در نقاشی دیدارمان
شوق ها را ارغوانی تر کنیم
کاش اشکی قلب مان را بشکند
با نگاه خسته ای ویران شویم
کاش وقتی شاپرک ها تشنه اند
ما به جای ابر ها گریان شویم
کاش وقتی شاپرک ها تشنه اند
ما به جای ابر ها گریان شویم
کاش وقتی آرزویی می کنیم
 از دل شفاف مان هم رد شود
مرغ امین هم از آنجا بگذرد
 حرفهای قلبمان را بشنود
 

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 0:7  توسط مرجان | 

 

فردا تولد يكي از دوستاي خوبمه. تولد پاكيش. تولد دوباره زندگيش. تولد يكسالگيش. شايد تعجب كنيد يا به خودتون بگيد يعني تو با يه بچه يكساله دوستي؟ راستش هم آره هم نه. نه چون دوست من همسن خودمه، آره چون اون يكساله كه پاك پاكه از همه چيز. تولد جلسه‌ايشو نتونستم برم اما فردا توي جلسه خونگيمون ميخواد تولد بگيره. از همين جا بهش ميگم سايه جون تولدت مبارك! آرزو ميكنم ساليان سال تولد پاكيتو جشن بگيري. از خدا ميخوام به منم كمك كنه تا بتونم خودمو پيدا كنم. دوست دارم بگم خدايا دوستت دارم چون تو تموم لحظه‌ها با مني و دوسم داري.

+ نوشته شده در  جمعه هفتم تیر 1387ساعت 0:13  توسط مرجان | 

آن روز با تو بودم

امروز بي توام

 

آن روز كه با تو بودم

 بي تو بودم

امروز كه بي توام

 با توام

               

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم خرداد 1387ساعت 0:54  توسط مرجان | 

نمیدونم چرا این روزا احساس خوبی درباره کار و محیط کارم ندارم. خیلی خسته ام. احساس میکنم

 اوضاع بر وفق مرادم نیست. دودلم. از یه طرف کارمو دوست دارم و از طرف دیگه محیط کارم پر از جنگ

و دعوا بر سر چیزای خیلی کوچیک شده. از خدا میخوام این روزا زود بگذره و تموم شه و دوباره اوضاع مثل

 اوایلی بشه که تازه کارمو شروع کرده بودم. البته میدونم اینا همش به خودم بستگی داره. من برای

 بهبودی خودم نباید منتظر معجزه شم. معجزه خود من و قدرت اراده من است.

از خدا هم میخوام توی این راه کمکم کنه.

هر چند ایمان دارم که او همه جا مراقب منه.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت 9:57  توسط مرجان | 

 

این روزا فکر میکنم اعتماد کردن به آدما چقدر سخته؟ مخصوصا وقتی ببینی حرفات جای دیگه پخش شده و اون موقع به خودت میگی بازم اشتباه کردی مرجان ساده.

اما یه چیزو باور دارم اینکه دوست دارم خودم باشم و در عین سادگی اون چیزیو که دوست دارم انجام بدم. به هرحال یه تجربه است و من میتونم منتظر جواب بمونم. اگه اشتباه است با تموم وجود تاوان اونو بدم و اگه درسته حالشو ببرم. امروز دیگه نمیخوام واسه دیگرون زندگی کنم. میخوام خودم باشم مرجان ساده دوست داشتنی که خودم لذتشو ببرم.

 

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم خرداد 1387ساعت 0:2  توسط مرجان | 

 

نميدونم تا حالا براتون پيش اومده كه دلتون گرفته باشه و هيچ كاري نتونين انجام بدين؟

دو سه روزه كه دل منم سخت گرفته. براي خودم برنامه‌هايي داشتم اما دست و دلم به كار نميره. اين روزام كه قدرت خدا همش تعطيله. ميخوام كتاب بخونم دلم ميگيره. ميخوام قدمامو بنويسم دلم ميگيره. ميخوام زبان بخونم دلم ميگيره. نه اينكه دوست داشته باشم اين حال و هوارو نه بخدا. فقط به اين خاطره كه سر در گمم . پريشونم. خودمم نميدونم كجاي كارم اشتباهه. هميشه فكر ميكردم وقتي همه رو دوست داري اونام تو رو دوست دارن نه اينكه اين دوست داشتن فقط يه اين خاطر باشه كه از ديگران متوقع بشي. نه.

شايدم زيادي جلو ميرم. هميشه به خودم ميگم مرزامو با ديگرون روشن ميكنم اما نميتونم هميشه خدا تو اين كار ميلنگم.

دلم خيلي خيلي گرفته. احساس ميكنم هيچ كاري ازم برنمياد. ياد هايده افتادم كه ميگه: همه چي برام غريبه، همه چي رنگ فريبه، ديگه فرصتي نمونده اي خدا اي خدا اي خدا ................

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم خرداد 1387ساعت 22:43  توسط مرجان | 
 

آنهایی که گام نویی در زندگیشان برداشته

و هنوز می خواهند کمی از زندگی قبلی شان را حفظ کنند

 سرانجام توسط گذشته خودشان صدمه و زیان می بینند.

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 12:22  توسط مرجان | 

 

زندگي دريچه‌اي از زيباييها و زشتيها، خوبيها و بديهاست.

و اين ما هستيم كه مشخص ميكنيم از چه دريچه‌اي مي‌خواهيم به آن نگاه كنيم.

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت 1:13  توسط مرجان | 
اي سوخته سوخته سوختني

                                        عشق آمدني بود نه آموختني!

 

+ نوشته شده در  شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 0:57  توسط مرجان | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
سلام. اسم من مرجانه. اهل شیرازم. روزگارم بد نیست. راستی آبانی هم هستم. عاشقم اما نمی دونم عاشق چی؟ دوست دارم توی این وبلاگ خاطره هامو بنویسم و شما را به دنیای خاطرات و تجاربم ببرم.

پیوندهای روزانه
عشق
صنوبر لرزان
عاشقانه2
اعتیاد مرگ خاموش
عاشقانه
bobo
ستاره ناب
EYE SHOT
سزار آدينوس
در امتداد شب
امين و رضا
پسر تنها
کژدم
پسر جهنمی
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM